تنها به فکر منفعت و زیان خود نباشیم تیر۱۰

برچسب ها

نوشته های مربوطه

به اشتراک بگذارید

تنها به فکر منفعت و زیان خود نباشیم

چند روز پیش حکایت خیلی جالبی را خوندم که حیفم اومد تو وبلاگم نگذرام.شما هم اگه خوشتون اومد این حکایت را برای اطرافیانتون تعریف کنید تا دیدمان نسبت به زندگی و وقایع پیرامونمون خیلی بهتر از اینی که هست بشود.من که به شخصه تاثیر خوبی از این حکایت گرفتم.برای دیدن متن حکایت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

متن حکایت
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:”کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لررزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید رابه همه حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید، می گفت:”توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است…”
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت:”آقای موش، برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.” میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سر داد و گفت:”آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت:”من که تا حالا ندیده ام یک گاو توی تله موش بیفتد!” او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد چه می شود؟
در نیمه همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فورا به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت:”برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت وآمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا اینکه یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به تله موش نداشتند‍!